|
Tuesday, July 27, 2004
يه عالمه وقت بود اينجا نيومده بودم چه خوشگل شده! خود بلا گرو مي گم ها.
|
|
Wednesday, February 04, 2004
من شهامت شکستن زندانم را ندارم
من تن می دهم
توهم همینطور
ما گواهی زندانی ماندنمان را با افتخار تقدیم می کنیم
ما به اسیر ماندن و سرکوب شدن افتخار می کنیم
او يک دختر خوب می خواهد
و دختر خوب هر کسی است که ندیده باشد نشنیده باشد حس نکرده باشد
هرآنچه تو سالها حق خود دانسته ای يعنی بدی
من شهامت شکستن زندانم را ندارم ولی شايد بتوانم روزنه هايم را حفظ کنم
روزنه هايم را حفظ کنم تا انسانيتم را حفظ کنم
|
|
Thursday, January 22, 2004
هر شب حالا نه هر شب ولی خيلی شبها! از اول تا آخرش را خوب فکر کرد
فکر کرد که آيا درست فکر کرده؟ آيا جايی نبايد حرفی می زد يا جايی نبايد کاری می کرد؟
ولی هر بار همان فکرها همان نتيجه ها را می دهند!همه فلسفه ها همه استدلال ها ! اينکه بی گناه است
بی گناه مثل عقربی که جسم از نيش تباه کرده ای را می گذرد گوشتخواری که تن پاره پاره شکارش
را هيچ نمی انگارد
سرنوشت شما رنج کشيدن و خواری بود و برای او له کردن و رنج دادن نوشته اند
درنده ای که تقديرش دريدن است و خاطراتش هزاران پيکر تکه تکه و فرياد و اشک و ناله
او از شما بی گناه گذشت از تک تکتان !و از تو جز دندانهای زرد نفرت انگيز و انگشتان گره دارت
و از تو فقط موهای وز کرده و لبخند چندشناکت و از تو هم جز حماقت و احساسات ابلهانه ات
به ياد ندارد که هيچ کدام سزاوار محبت و دلتنگی نيست
از اول تا آخرش را خوب فکر کردمی داند زندگی اش جز اندوه نخواهد بود جز رنج نخواستن و نداشتن
و جز لذت تنها ماندن
خوب می داند کيست سرابی که به دور ماندن و فريفتن و اشتياق و التماس قانع است
توهمی شيرين آنهم ساخته و پرداخته ذهنهای خسته و بيمار
! بايد باز هم فکر کند تا ابد! به اينکه بی گناه است به اينکه هميشه بی گناه مانده است و هميشه بی گناه خواهد ماند
|
|
Wednesday, December 24, 2003
باور نمي كنم
نداشتن و نخواستن و نبودن
نشنيدن و نفهميدن و نديدن
نه!باور نمي كنم
باز هم نمي بينم نمي شنوم نمي فهمم ولي هرگز باور نمي كنم
|
|
Monday, December 22, 2003
گمت كرده بودم
گم كه نه مي ديدمت ولي دستم بهت نمي رسيد
كلي دلم برات تنگيد عزيزم
سلام
|
|
Friday, July 11, 2003
من لالم!
تو منو لال کردی
درست شو
درست شو درست شو
|
|
Sunday, July 06, 2003
من منتظر توام!
توام منتظر منی!
من فکر می کنم که تو خيلی احمقی که هنوز منتظری
تو فکر می کنی من خنگم و هيچ فکری نمی کنم
من اميدوارم تو يه کاری کنی
تو اميدواری من بهت بگم که کاری کنی
من جرات ندارم بهت بفهمونم
تو جرات نداری من بفهمم
من گاهی حالم ازت بهم می خوره
تو گاهی می خوای خفم کنی
من دوست دارم کشفم کنی
تو دوست داری منو کشف کنی
ولی هيچکدوم کاری نمی کنيم
هيچ اتفاقی نمی افته
قرار نبود بيفته
کسی ام تعجب نمی کنه
!!!!!!!!!!!!!
|
|
Tuesday, July 01, 2003
كار از كار گذشته!ديگه مردي !رفتي تو دنياي مرده ها و هرچي ام كار نيمه تموم داشته باشي هر چقدرم نگران زنده ها باشي فايده اي نداره! بدبختي هاي زنده ها ديگه ربطي به تو نداره!آزاد شدي آزاده آزاد!
به شرطي كه عشق راحتت بذاره!آخه ممكنه بين مرده ها كسي رو پيدا كني كه براي تو آفريده شده بود ولي سرنوشت نگذاشته ببينيش .اونوقت مي تونين دوباره برين قاطي زنده ها تا به خاطر هم يه عمر زندگي كنين!بهتون فرصت مي دن تا شخصيت جديدي براي خودتون دست و پا كنين!
البته تا وقتي كه بهم ايمان دارين تا وقتي ترديدي تو دل هيچكدومتون نيست!وگرنه بلا فاصله بر مي گردين سر جاي اولتون.
عشق(براي مثال) مي تونه اينهمه مهم باشه!مي تونه مثل يه زندگي دوباره باشه!مي شه معجزه باشه در حد زنده شدن مرده ها!مي شه با عشق حق حيات بدست آورد! ولي اين احساس اغلب شكست مي خوره !آدما ظرفيت اينهمه ايمان رو ندارن!ظرفيت اينو كه تو تمام دنيا با عشقشون تنها بمونن ندارن .و اغلب اون رو كه تنها راه زنده موندنشونه فداي انتقام ،نگراني و ترس و مسئوليتهاي دنيايشون مي كنن!من واقعا نمي دونم كدوم يكي از اينا مهمترن!و چون امتحان دارم فرصت نمي كنم تصميم بگيرم ; )
زنده بودن يعني انتخاب كردن ! ولي گاهي اين انتخابا آدمو از شخصيت حقيقيش دور مي كنه!وقتي حق انتخاب ازش گرفته شد (مثلا مرده شد ) تازه مي تونه حقيقت خودشو بشناسه بفهمه كه بايد چيكار مي كرد و نكرده!ولي آيا فايده اي داره؟وقتي شخصيتهاي داستان آقاي سارتر حق حيات پيدا مي كنن و دوباره بر مي گردن جايي كه مي شه اختيار داشت شكست مي خورن و دوباره شخصيت سابقشون رو ادامه مي دن!
آقاي ژان پل سارتر تو كتاب كار از كار گذشت مي گه گاهي با اينكه حقيقت رو مي دونيم با اينكه خودمون رو مي شناسيم بازم از شخصيت خودمون منحرف مي شيم! منكه از اين كتاب كلي خوشم اومد .
|
|
-اوهوم !حالا درست شد من همونقدری بدم که بقیه بدن!
-دست بابای گلم رد نکنه
-بی خود سعی نکن که من مطمئن شم تو فضولی چون تو فقط می تونی خوب و با مزه باشی
|
|
Saturday, June 28, 2003
inja chera in shekli shode?!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
Tuesday, June 24, 2003
من بدم!
من بدم؟
تو مي گي من بدم!
تو بدي كه مي گي من بدم يا من واقعا بدم؟
گفتي خيلي بدم!
خيلي خيلي؟
تو خيلي بدي كه اينو بهم مي گي يا من خيلي بدم كه اينو مي گي؟
از كجا بفهمم تو بدي يا من؟
چرا فقط تو مي گي كه من بدم؟
بده كه آدم اينهمه بد باشه!
ولي بدم هست كه آدم به كسي بگه اينهمه بدي در صورتيكه آدم اينهمه بد نيست!
اصلا چرا تو بايد به جاي همه بهم بدي كني؟
من شك دارم كه بد باشم!
و شك دارم كه تو بد باشي!
ولي مطمئنم تو با من خيلي بدي!
مي دوني من بهت بدي نمي كنم!
ولي هر كاري مي كنم تو فكر مي كني دارم بهت بدي مي كنم.
عجيبه كه تو با هيشكي بد نيستي بجز من!
و از اون عجيب تر اينكه هيشكي با من بد نيست جز تو!
حالا واقعا من اينهمه بدم؟
كي مي دونه من چقدر بدم؟

|
|
Monday, June 23, 2003
آحیش!خیالم راحت شد!
چدی جدی حس خر بودن داشتما!
باید پیش بیاد تا بفهمین چی می گم.زندگی کلی سخت می شه!
مثل اینکه صفحه کلیدت فارسی نداشته باشه و بخوای بلاگ بنویسی مثل الانه من !
|
|
Saturday, June 21, 2003
من تو را خط زدم
با ذغالكي حاصل مهري آتش گرفته
كه خاطره بزرگش كرده بود
و هيچ ارزان نبود
من تو را فروختم
به ديوار شكسته اي
كه ارتفاعش از ما بلند بود
به پنجره اي كه با اشك ، گل گرفتند
و جز از آن نوري نبود
من تو را از ياد خواهم برد
با بادي كه هرگز خجسته نوزيد
و جز حسرت و افسوس نياورد
و از ما هيچ باقي نگذاشت!
×××
حرف مي زنيم تا تصميم بگيريم چگونه بشكنيم دوستيمان را
بيا هرگز حرف نزنيم تا حفظ كنيم دوستيمان را براي هميشه!
|
|
Wednesday, June 18, 2003
مثل غبار يك غروب داغ
مثل مه يك طلوع سرد
مثل يك مهتاب ابر گرفته
بي هويت
مثل يك سايه اي كه در واقعيت جا مانده
خسته
مثل يك آرزوي دست نيافتني
كند
مثل رودخانه اي يخ بسته
بي شكل
مثل لكه هاي روي آيينه
سياه
مثل چشمهاي بي تفاوتش
زير لكه هاي بي شكل آيينه
بي رنگ
مثل لبهاي به خشكي نشسته
زير لكه هاي بي شكل آيينه
غبار گرفته
بي هويت
خسته
سنگين
بي تفاوت
مي گذرد
آرام
صبور
از رويا و سرنوشت
و جز سرخي گونه هاي شادمان كودكي هايش
هيچ نمي بيند
هيچ نمي خواهد!
|
|
Tuesday, June 17, 2003
اولی از دومی شکایت می کنه به سومی .
از لابه لای حرفای سومی می فهمه که آره بابا این دومی گقته چهارمی بهش گفته که این پنجمی عجب آدمیه!
اولی از دست دومی شا کی تر می شه می ره باهاش دعوا که به دومی و چهارمی چه که پنجمی چه آدمیه؟
.دومی می گه به خدا تقصیر من نبوده اینو چهارمی گفته و منم فقط به سومی گفتم !اصلا همش تقصیر سومیه !
اولی می ره به سومی می گه دومی گفته که تقصیر توه!
بعد سومی می گه اصلانم اینطوری نیستا اصلا تو بی خود به دومی گفتی بعد می ره با دومی دعوا که چرا به اولی گفته که تقصیر اونه؟
البته یه شیشمی ای هم هست که هیچ وقت نمی ذاره اولی فراموش کنه که عجب خریه!!!!!!!!!!!!!
اولی با خودش فکر می کنه که بی خیال بابا زندگی همینطوریه دیگه!دومی و سومی و چهارمی و پنجمی و شیشمی تقصیری ندادن!تازه آخه این اولی یه عالمه این سومی و دوست داشته بیده!:*
بعد اولی می ره پیشه دومی می گه بی خیال ببخشید دیگه
بعدم می ره پیشه سومی می گه بی خیال ببخشید دیگه
به چهارمی ام که همه آتیشا ازش بلند شدن هیشکی هیچی نمی گه
پنجمی ام عجب آدمیه ها!
|
|
Sunday, June 15, 2003
و به این تر تیب خابالو مقاله باگی شیوه ارائه اش را تمام کرد و بسیار خوشحال شد این مقاله در ساعت 10 صبح روز پنج شنبه 29 خرداد در محل اتاق سمینار دانشکده کامپیوتر ارائه می شود .
خابالو بsیار امیدوار است هیچگونه شنونده ای اعم از جاندار یا بی جان مونث یا مذکر نداشته باشد بسی خیال باطل و آرزوی محال
شایان ذکر است این مقاله هیچگونه بار علمی ندارد و فقط پر از عکسهایی مبتذل از انواع باگیان است و جالب اینکه تصویرشیطونک ای هم در حال باگ روبی دیده می شود.

|
|
|